خودم باشم

 

بنام خدا

 

 

 


 

سلام دوستان خوبم

 


 

بخوانیدم با غزلی قدیمی از خودم

 

 

 

خودم باشم...

 


 

 

 

تو می خواهی که تا هستم گرفتار خودم باشم

ودر سوگ غزلهایم عزادار خودم باشم


 

 

در این شهری که دلتنگی گرفته آسمانش را

غمم با خویش میگویم که تکرار خودم باشم


 

 

همیشه شانه های تو پناه غصه هایم بود

گرفتی شانه ات از من که سربار خودم باشم


 

 

برو زیبا؛ خداحافظ. که بعداز رفتنت در خود

شکستم بی صدا شاید؛که آوار خودم باشم


 

 

نمی خواهی مرا دیگر ولی باور ندارم من

که باید بعد تو تنها خودم یار خودم باشم

 

/ 9 نظر / 85 بازدید
عسل

زیبا مثل همیشه ...[لبخند][گل][گل]

خورشید

بسیار زیبا [گل]

روزگار یک معلم

سلام سپاس بسیار از اینکه وبلاگ حقیر اینجانب را با حضورتان منور فرمودید. از دست این خود چه ها که نمی کشیم. شعر بسیار زیبایی بود.طبع تان بسیار لطیف است. درپناه حق

پرپروک

ماهمیشه باید یار خودمان باشیم حتی با وجود دیگران و چقدر زیباست حرفهایتان هرچند کمی تلخ است ولی این تلخی گاهی لازم می اید شا د باشی نازنین[گل]

بهنام منصوری

سلام آقا معلم.خوبی؟چه خبرها؟غزل زیبایی بود.اگه بیتی میگفتید که توش گرفتار خودم باشم توش باشه دیگه شعر فول تکمیل میشد.[نیشخند]

مریم

[گل][گل]عالی بود مرسی[دست][دست][دست][گل]