خاطراتی از دوران جنگ

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم

 

امشب میخوام براتون از خاطرات دوران جنگ بگم.

 

یادمه سال 1360 زمانی که من 5 سال بیشتر نداشتم تعداد زیادی از مهاجرین جنگ

تحمیلی از استان خوزستان به شهر ما اومدند.

قسمت زیادی از اونا ابتدا در حسینیه ی شیخ بحرینی در محله ی ما بطور موقت

ساکن شدند. یادمه مردم محله ی ما کلی وسایل مورد نیاز و مواد غذایی برای اونا

بردند. مرحوم آقا شیخ رضا ذاکری از روحانیون بزرگ شهر ما که امسال به رحمت

ایزدی پیوستند در بین مردم شهر از احترام خاصی برخوردار بودند و با خانه ی ما

همسایه دیوار به دیوار بودند. شب در مسجد و هنگام نماز جماعت از مردم

محله خواست هر کس تو خونشون جا داره مهاجرین را هم اسکان بده و

اشاره به جریان صدر اسلام و مهاجرین که به مدینه رفتند داشتند.

 

حیاط ما خیلی بزرگ بود و در گوشه ای از اون دو اتاق خالی داشتیم و پدرم

اون را به یک خانواده ی 4 نفره داد که یک زن و مرد با بچه کوچک و مادر بزرگش

بود. اونا دوسالی را در کنار ما زندگی کردند و پدرم هرگز اجاره ای از اونا نگرفت

و مرد خانواده با پدرم به سرکار می رفت و معیشتشون را هم تامین می کرد.

زن خانواده هم یک نان سنتی و خوشمزه مخصوص آبادان می پخت برامون

که هنوز طعم خوشمزش را به یاد دارم.

 

ماه محرم که می شد زناشون کنار حسینیه جمع می شدند و با همخوانی

ضمن عزاداری ماه محرم تو آخر عزاداریشون می گفتند: سال دیگه شهر خمون

یعنی: سال دیگه برمیگردیم شهر خودمون و اونجا عزاداری می کنیم.

 

تو اون دوسال یک همبازی خوب پیدا کردم و اکثر اوقات با اون بچه ی کوچک تو

کوچه خاک بازی می کردیم . سال 62 بنیاد امور مهاجرین در یک شهرک

که برا مهاجرین ساختند و هنوز تعدادی از اونا اونجا زندگی می کنند آنها را

اسکان دادند. چند ماه بعدش خود ما هم به یک محله ی جدید رفتیم.

 

امشب اینا را گفتم تا نقبی زده باشم به خاطرات پاک دوران کودکی که

اگر امکاناتی آنچنانی نداشتیم ولی دلمون پر از صفا بود.

 

اگر چه 32 سال از اون روزها میگذره ولی یادش برام

همیشه ماندگاره

یکی از دوستان خیلی خوب وبلاگی ام دعوتم کرد تا از خاطرات کودکیش

مطالبی بخوانم . از دوران مهاجرت از خوزستان در دوران جنگ که منو

یاد سریال جاویدان خاک سرخ انداخت.

براش از خداوند سلامتی و طول عمر طلب دارم.

 

جا دارد باز یادی بکنم از دوستان خوب آبادانی ام علی عبیدی- سعید دهقانی

حسون کاظمی - خالد تنگستانی- هادی نصاری و.... که الان نمی دونم کجا

هستند و چکار می کنند فقط از خدا میخوام هر جا باشند دلشون مالامال شادی

باشه.

/ 20 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جاده های نمناک

گفتمش: شیرین ترین آواز چیست؟ چشم غمگینش به رویم خیره ماند... قطره قطره اشکش از مژگان چکید... لرزه افتادش به گیسوی بلند... زیر لب غمناک خواند... ناله زنجیرها بر دست من... گفتمش: آنگه که از هم بگسلند... خنده تلخی بر لب آورد و گفت: آرزویی دلکش است اما دریغ... بخت شورم ره برین امید بست... و آن طلایی زورق خورشید را... صخره های ساحل مغرب شکست... من به خود لرزیدن٬ از دردی که تلخ... در دل من با دل او می گریست... گفتمش بنگر در این دریای کور... چشم هر اختر چراغ زورقیست... سر به سوی آسمان برداشت گفت: چشم هر اختر چراغ زورقیست... لیکن این شب نیز دریاییست ژرف... ای دریغا شیروان! کز نیمه راه... می کشد افسون شب در خوابشان... گفتمش: فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان... گفت: اما در شبی این گونه گنگ... هیچ آوایی نمی آید به گوش... گفتمش: اما دل من می تپد... گوش کن! اینک صدای پای دوست... گفت: ای افسوس در این دام مرگ... باز صید تازه ای را می برند... این صدای پای اوست... گریه ای افتاد در من بی امان... در میان اشک ها پرسیدمش: خوش ترین لبخند چیست؟ شعله ای در چشم تاریکش شکفت... جوشِ خون در گونه اش آت

مهسا

سلام ممنون که میاید پیشم... منم از اومدن پیش شما احساس خوبی دارم استاد محمد......

نیلوفر

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه دیر به دیر آپ میکنم ولی دوستای وبلاگیمو فراموش نمیکنم سر بزنین بهم نظرتون برام مهمه

بهنام منصوری

سلام بر معلم ثالث.[نیشخند]چیه مگه؟این لقب برازندتونه دیگه.[نیشخند]واقعأ عجب حافظۀ قوی ای دارید.مسابقۀ نامها و نشانه ها.بیخودی نیست میگم دارم آلزایمر میگیرم.[نیشخند]مجریش کی بود؟!!مرحوم نوذری بودن؟

مامان اسرا

چه خاطرات زیبایی بود آفرین بر پدر شما که به آواره های جنگی تو خونه خودش جا داده ... من اون موقه ها خیلی کوچیک بودم و هیچ خاطره ای از جنگ ندارم ولی از پدر و مادر و اطرافیان زیاد در مورد اون دوران و مهاجرینی که به شهر ما هم اومده بودن شنیدم ... جنگ و هر چیزی شبیه اون که آسایش مردم رو برهم بزنه خیلی زشت و ترسناک هستن ولی به نظر من مردم با همین همدلیها و کمک به همدیگه بوده که تونستن اون دوران سخت رو تحمل کنن...

ف.شهنیایی

عای آقا معلم یه سری هم به ما بزن اگه هم خوشتان آمد به کسی دیگه هم بگید یه سری بزنند

لیلی سا

انشالله که هر جا هستن دلشون شاد و لبشون خندون هست

یه دیوونه

ا اقا معلم اجازه هس یه سوال بپرسم ؟ معلم چه درسی هستین در صمن همینجوری نطرات رو نخونید به مای حقبر هم سر بزنید از اومدنتون خوشحال خواهیم شد [عصبانی][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده]

ندا

ما که اون دوران تجربه نکردیم ولی همیشه از صفای اون دوران و خاطتراتش شندیم ولذت بردیم اون دوران سختی بوده فشار بوده روزهای طاقت فرسا بوده و لی یکدلی مدرم یه چیز عجیب و غریب و تکرار نشدنی بوده و لی حالا چی ؟

ف.شهنیایی

سلام علیکم بر معلم زحمتکش دیار بوشهر